هو الرحمن الرحیمتندتر از امام نروید که پای تان خرد می شوداز امام هم عقب نمانید که منحرف می شوید, حول یک محور بروید ببینید، شب ها که می رویم رزم شبانه، یک بلدچی جلوی ستون است فقط او راه را می شناسد مابقی افراد حتی فرمانده پشت سر اوست این بلدچی راه را رفته و برگشته اگر تندتر از او حرکت کنیم، روی مین می رویم اگر هم عقب بمانیم، یا اسیر می شویم یا کشته ما الان در کشورمان یک بلچی داریم که همه باید پشت سر او باشند او کسی نیست جز رهبر عزیز ماقدر امام و ولایت فقیه را داشته باشید خداوند می گوید اگر شکر نعمت کردید، نعمت را افزون می کنم و اگر کفران نعمت کنید، از شما آن را می گیرمشکرگزاری از خدا فقط دعا به امام نیست بلکه اطاعت از فرمان های اوستقدر امام را بدانیدمواظب باشید دل امام به درد نیاید و خدای ناکرده از ما به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) شکایت نکندبه نام مادر،خاطراتی از شهید محمدرضا تورجی زادهسیدعلی حسن،صفحه114و115 رهبر عظیمالشأنتان را دوست بدارید، عالمی، رهبری، موحدی، سیاسی، دینداری، انسانی، ربانی، پاک منزه، کسی که دنیا شکارش نکرده، قدر این نعمت عظما را که خدا به شما عطا فرموده، قدر این رهبر ولی وفی الهی را بدانید، مبادا این جمعیت ما را، مبادا این کشور ما را، مبادا این کشور علوی را، این نعمت ولایت را از دست شما بگیرند. خدایا به حق پیامبر و آل پیامبر سایه این بزرگ رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 247 تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 2:05
هو الرحمن الرحیممچ شیطان را گرفتم! کجا؟در محل نفس!حالا میفهمم که چرا مدام طلب میکنم که هر چه زودتر شهید شومبرای اینکه تحمل خستگی را ندارمبرای اینکه زیر بار هر گلوله آرپیجی که به نظرم ۵۰ کیلو میآید دارم از پا درمیآیم برای اینکه نمیخواهم تشنگی را تحمل کنم.. و یک کلام: زرنگ تشریف دارم!کجا آقا؟! بایست بجنگ. وقت برای شهادت زیاد است..حالم ازت به هم میخورد ای شیطان لعین!و خاک بر سر تو نفسی که بازیچه اوییتشنهام؟ به تو چه؟گرسنهام؟ به تو چه؟خستهام؟ به تو چه؟به تو پناه میآورم، ای خدایی که حساب همه چیز را داریاگر لایق بودم مرا به وقتی شهید کن که یک ذره شائبه درخواستم نباشداین متن قسمتی از یادداشتهای شهید سعید مرادی که دفترچه او در تفحص کنار شهیدی دیگر پیدا شدهکتاب نه آبی نه خاکیآن نَفْس که شد عاشقامّاره نخواهد شد..."مولوی" رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 20:13
هو الرحمن الرحیممتوجه شدم، آقا سیّد با من صحبت نمیکند! تا چند روز همینطور بوددل به دریا زدم و به چادر فرماندهی گروهان رفتم گفتم: «آقا سید، چند روزی هست که با من صحبت نمیکنید! آیا خطایی از من سر زده یا در کارم کوتاهی کردهام؟»نگاه دوست داشتنی سیّد به من خیره شد بعد از چند لحظه سکوت گفت: «این چند روز منتظر ماندم که خودت متوجه شوی که کجا اشتباه کردی»گفتم: «آقا سیّد نمیدانم! اما فکر میکنم به دلیل این باشد که من ساعتی قبل از مانور و زمانی که مشغول منظم کردن نیروها بودم به علت بینظمی یکی از نیروها، به صورت او سیلی زدم.»ازآنجا که میدانستم آقا سیّد به بچههای بسیجی عشق میورزد وبرای آنها احترام خاصی قائل است، بلافاصله ادامه دادم: «البته آقا سید! آن هم به خاطر خودش بود؛ چون از فرماندهی دستهاش اطاعت نکرده و با این کار در هنگام عملیات میتوانست جان خودش و نیروهای دیگر را به خطر بیندازد.»در این لحظه آقا سیّد گفت: «تو ضمانت جان کسی را کردهای؟! مگر تو او را آوردهای؟ او را امام زمان (عج) آورده او سرباز امام زمان (عج) است ضمانت جان و او دیگران با خداستما حق نداریم به آنها کوچکترین بی احترامی بکنیم چه رسد به اینکه خدای نکرده به آنها سیلی هم بزنیم.»سید مکثی کرد و ادامه داد: «میدانی آن سیلی را به چه کسی زدی؟»ناخودآگاه اشک در چشمان زیبای سیّد حلقه زد من نیز از ا رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 20:13
هو الرحمن الرحیمدیده بود بروجردی فرمانده منطقه است ، آمده بود پیشش گفته بود :"دشمن داره میاد جلو ، هیچ امکاناتی هم نیست."بروجردی هم که همیشه خدا می خندید.این بار هم خندیده بود.طرف عصبانی شده بود؛ زده بود زیر گوشش.برای چندمین بار بود که یکی می زد توی گوش بروجردی.محمد بروجردی بلند شده بود صورتش را بوسیده بود و گفته بود :" شما خسته شدی بیا بنشین درست می شه."اخلاق ما هم مثل شهداست؟یا فقط رو ظاهر کار کردیم؟! رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 189 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 16:03
هو الرحمن الرحیمقبل از انقلاب با ابراهیم به جایی میرفتیم حوالی میدان خراسان از داخل پیاده رو با سرعت در حال حرکت بودیم یکباره ابراهیم سرعتش را کم کرد! برگشتم عقب و گفتم : چی شده، مگه عجله نداشتی ؟همینطور که آرام حرکت میکرد ، به جلوی من اشاره کرد و گفت: یه خورده یواش بریم تا از این آقا جلو نزنیم ! من برگشتم به سمتی که ابراهیم اشاره کردیک نفر کمی جلوتر از ما در حال حرکت بود که به خاطر معلولیت پایش را روی زمین می کشید و آرام راه میرفتابراهیم گفت : اگر ما تند از کنار او رد شویم ، دلش میسوزد که نمی تواند مثل ما راه برود کمی آهسته برویم تا او ناراحت نشودگفتم : ابرام جون ، ما کار داریم، این حرفا چیه ؟ بیا سریع بریم اصلا بیا از این کوچه بریم که از جلوی این معلول رد نشیمابراهیم قبول کرد و از کوچه مجاور ، راه خودمان را ادامه دادیم ابراهیم آنچنان قلب رئوف و مهربانی داشت که به ریزترین مسائل توجه می کرد او در حالی که عجله داشت ، اما راضی نشد حتی دل یک معلول را برنجاند!شهید ابراهیم هادی , کتاب سلام بر ابراهیم هادی2 + یه چی بگم به خودم ؟!یادم میافته خجالت میکشم من چقدر تو زندگی عجله دارم که از یه فرد معلول میزنم جلو ! از بزگتر از پدر و مادر از استاد از ... کجا میرم اصلا با این سرعتاصلا اخلاق صفر... رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 252 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 16:03
هو الرحمن الرحیمظهر که شد ابراهیم گفت من میروم رو پشت بام! او روی بام یکی از خانه در نزدیکی عراقیا با بلندگو اذان گفتصدایه رسای ابراهیم در منطقه میپیچیدبیشترین تاثیر اذان ابراهیم بر نیروهای خودمان بودانها باشنیدن این صدایه ملکوتی قوت قلب می گرفتندالبته ابراهیم همیشه و در همه جا اذان میگفتآن روز با نوای اذان ابراهیم شلیک توپخانه دشمن شدت گرفت نمیدانم از چه چیز وحشت داشتتند ؟!بعضی ها میگفتند ابراهیم الان وقت این کارها نیست ولی او با صلابت اذان خودش را به پایان رساندیادم هست در کنار اصغر وصالی بودیم یکی از رزمنده ها اعتراص کرد و گفت ابراهیم چرا همیشه در هر موقعیتی اذان میگویی حتی زمانی که در محاصره هستیم؟!آن هم با صدای بلند و در مقابل دشمن ؟! این سوال در ذهن بسیاری از افرادبود اما شاید جرئت نمیکردند بیان کنند همه منتظر جواب ماندنابراهیم کمی فکرد کرد وچند جمله بیشتر نگفتتمام افراد جواب خودشان را گرفتند ابراهیم گفت :"گفت مگه تو کربلا امام حسین ع محاصره نشده بود؟چرا اذان گفت ودرست در جلوی دشمن نماز خواند!؟بعد مکثی کرد و گفت : "برای همین اذان ونماز با دشمن می جنگیم "شهید ابراهیم هادی , کتاب سلام بر ابراهیم 2* وای که چقدر صدای اذان شنیدم و چه بیخیال رد شدم انگار که نه انگار ...مهربان اربابمغارت و سیلی و آتش که ندیدیم اما،طعم جاماندن از قافله را فهمیدیم رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 262 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 16:03
ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 16:03
هو الرحمن الرحیممیرسم به صفحه 37 کتاب وقتی مهتاب گم شد حاج احمد سر صحبت را باز کرد نگفتی توی خط چیکار میکردی ؟کارهایم را شمردم حاج احمد فقط گوش میداد بعد دستش را روی شانه ام انداخت و گفت :یک بلدچی باید اول خودش را بشناسدبعد خدای خودش را و بعد مسیر رسیدن به مقصد راآن وقت می تواند دست دیگران را بگیرد و راه را از چاه نشان بدهدشاه کلید توفیق در عملیات ها دست بلدچی هاستآن ها باید گردان های پیاده را از دل معبر و میدان مین عبور بدهند و برسانند بالای سر دشمناما باید قبل از این کار،با دشمن نفس مبارزه کنند و از میدان تعلقات بگذرندآن وقت می توانند گردان ها را آنگونه که باید هدایت کنند و فکر کنم تو(علی خوش لفظ)بتوانی بلدچی خوبی باشی،مرد !سرم را پایین انداختم !کتاب را میبندم سرم را می اندازم پایین ! حاج احمد جلویم ایستاده میپرسد راستی بانو شما چیکار کردید خوب راستش را بخواهید سرم را بلند نکردم چیزی برای گفتن نداشتمبریده بریده گفتم قول میدم به حرفاتون خوب فکر کنم و عمل کنم رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 218 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 16:03
هو الرحمن الرحیمشب خوابیدم و در عالم خواب دیدم که مردهام و در حضور پیامبر هستم پیامبر پشت یک میز نشسته بودن من برخاستم و جلو رفتم روی میز یک کاغذ بلند مثل کارنامه قرار داشت دستم را به سمت کاغذ دراز کردم که نادر وارد شد و به سمت پیامبر رفت پیامبر همان کارنامه را برداشت و به دست راست نادر داد متحیر بودم و نادر خندان با لبخندی که چشم در چشمهای من انداخته بود و نگاهم میکرد در عالم خواب بدنم مثل کاهی بود که با باد جابهجا میشدگریه میکردم, ضجه میزدم و با التماس میگفتم خدایا زندهام کن به من فرصتی بده و به دنیا برم گردان تا برای تو و به خاطر تو کار کنماز خواب که بیدار شدم نیمهشب بوددنبال نادر گشتم بچه ها داشتن نماز شب میخواندند با چفیه روی صورتشان را پوشانده بودنمیان بچه ها نبود رفتم کنار رودخانه پیدایش کردم کنارش نشستم تا نمازش تمام شود بعد از نماز بوسیدمش و گفتم خوابی دیده ام و آن خواب را مفصل تعریف کردمنادر که چشمانش از شدت گریه نماز شب سرخ شده بود گفت " علی جان خواب را به هیچ کس نگو " گفتم به یه شرط ! گفت چه شرطی ؟! گفتم شفاعتم کنی ...خندید و گفت : حلالم کن و اگر تو شهید شدی شفاعتم کنی عملیات بود باید خودم را به تپه شنی میرساندم به شیار تپه رسیدیمچپ و راست مجروح افتاده بود توجهی نکردم اما انگار نیرویی از عقب مرا به سمت خود کشیدچشم برگرداندمنادر میان آن ها بود ! چه شده رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 205 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 16:03
هو الرحمن الرحیمبرای دومین بار بود که با علی محمدی عازم جبهه می شدیمحالا همه بچه های واحد او را می شناختند اما من بیشتر از همه در خلوت با او بودمخاصه وقت هایی که از جمع جدا می شد و گوشه ای میرفتبرای خودش قبری کنده بود و نیمه شب داخل قبر می رفت و آرام چیزی مثل سنگ لحد روی قبر می کشید و در آن تاریکی مناجات میکرد و گریه من هم بیرون می نشستم و به گریه او می گریستم و به حال او غبطه میخوردم او هیچ وقت متوجه نشد که غریبه ای نزدیک آن قبر نشسته و گرنه ساکت میشد یا جایش را عوض میکرد شهید علی محمدی کتاب وقتی مهتاب گم شد سلام علیکمنمیدونم رفقایی که اینجا میان با طرح خادمیاری امام رضا آشنا هستن یا نه !اون هایی که ثبت نام کردن که هیچ برای اون هایی که نمیدونن توضیح عرض کنماز وقتی که جناب حجت الاسلام رئیسی ,رئیس تولیت آستان قدس رضوی شدن طرحی رو ارائه دادن و در حال حاضر در حال اجرا شدن اینکه یا اینترنتی یا حضوری ثبت نام میکنید به عنوان خادمیار برای آشنایی بیشتر با این طرح حتما به دفتر آستان قدس شهر و استانتون مراجعه کنید برای مثال برای ارومیه خیابان مافی ساحلی کوی اول دفتر آستان قدس رضوی خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد رفتار میکنن که آدم احساس میکنه واقعا مشهد هستش یه چای حضرتی هم نوش جان میکنید :)ثبت نام که کردید مصاحبه و گزینش که شدید دوره میگذرونید تو طرح های آستان قدس شرکت میکنیداگه موفق باشید رتبه برتر کنکور .......ما را در سایت رتبه برتر کنکور .... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: دوشنبه 4 دی 1396 ساعت: 16:03